تبليغاتX
دنیای خواب

دنیای خواب

يه روزي يه جايي يه جوري يه كسي يه چيزي صبر داشته باش صبر داشته باش

سلام . امیدوارم هر جا که هستین خوب و خوش باشین. این پستم یه جور زندگی نامه از خودمه.

 

اسارتگاه شوم

در جواني ره گشتم كه جويم زندگاني را ،‌نجستم زندگاني را فنا كردم جواني را. اي كه نشستي اون بالا گوش كن. اي خدا مي گم چه عذابيه به دنيا اومدن . اون روزا تقريبا ثانيه هاي آخر تولد طبيعت و شروع اولين نواهاي مرگ طبيعت بود كه من اون زاده غم قدم به اين دنيا گذاشتم و اولين حرفي كه زدم با نواي گريه شروع شد. آري اولين آهنگي كه آن طفل پاك زد آهنگ غم بود. اما دريغا كه سهم تو اولين طرح غم ، درد و بي اعتنايي بود. چون آهنگ من در بين شلوغي خنده ها و شادي ها گم شده بود. آري من تو آخرين روزاي دلگير زمستان از غم مادري مهربان متولد شدم و خود را در بين كساني ديدم كه شبيه من ، با حرف هاي نگفته و رازهاي مدفون كرده بر صفحه دل هاشانو چشماني كه مي رفتند تا به دل ابري آسمان بپيوندند و ببارند و در اوج هق هق گريه هاشان  تبريك گويند اين تولد شوم را و در آن ميان زني مهربان همچنان كه مرا در آغوش داشت ، گفت :‌بر تو مبارك باشد اين اسارت اي طفل كوچك و تشكر تو بر آن خالق يكتا همان اشك نخستينت بود. آري من اشتباه نمي كردم. او تبريك مي گفت اسارت طفلي ديگر به اين اسارتگاه شوم را سپس با صدايي زيبا و مهربان آرام در گوش من گفت : تو اولين قرباني اين اسارتگاه نيستي بلكه تو تنها يكي هستي از هزاران مانند همان يك قطره در بين امواج دريا ، پس آرام گير اي طقل زيبا كه بايد آغاز كني راهي پس پر فراز و نشيب . آري بخواب اي طفل زيبا و آن روز چه نازيبا گذشت و من باور مي كردم كه من هستم و بايد باشم و بايد ببينم تمام آن كابوس هاي وحشتناك را.  آري من محكوم به موندن بودم و راه گريز هم نداشتم. پس به ناچار باور كردم كابوس بودن را.بعد از آن روز خواستم دنيا را زيبا ببينم كه نبود و خواستم دل به موندن خورشيد بدم اما بازم نشد آخه هر روز غروب من را تنها مي گذاشت و مي رفت و باز دل من مي گرفت و من براي اينكه نبينم كه خورشيد رفته و من رو تنها گذاشته چشمامو مي بستم و تا صبح با اين ترس كه اگر صبح بيدار بشم و ببينم كه اون پيش من برنگشته شب رو سحر مي كردم و همين كه چشمامو باز مي كردم و اون قشنگ مو طلايي رو تو آسمون مي ديدم تمام غم هامو فراموش مي كردم و مي رفتم تا بهش سلام بدم و ازش بخوام كه ديگه هيچ جا و هيچ وقت من رو تنها نزاره و اون به من مي گفت : اگه من هر روز غروب از پيش تو مي روم و غروب مي كنم در مقابل در همان زمان در سرزمين ديگري طلوع مي كنم شايد خنده هاي معصومانه كودكان آن سرزمين شوم . بعد از آن روز ديگر هيچ وقت از رفتن موطلايي ناراحت نشدم و با آغوش باز هر روز به استقبال غروب مي رفتم و شبها دست در آغوش يك آرزوي زيبا به خواب مي رفتم و من ديگر حواسم به كوچ روزها و گذر زمان نبود و وقتي به خودم آمدم سالها از آن روز تولد گذشته بود و زيباترين و معصومانه ترين روياهاي كودكانه ام در گذر زمان محو شده بود. انگار باز زمان تجربه اي جديد از درس هاي زندگي در اسارتگاه رسيده بودو زيرا دگر نه نشاني از آن نوازش هاي كودكانه و آن نگاه هاي مهربان بود. و نه آغوش گرمي به نوميد اميد و آسايش باشد. اين بود كه براي دومين بار اشك هايم را ببدرقه خاطرات شيرين كودكيم كردم. و به دور از آن نگاه هاي مهربان آن ها را در گورستان سرد خاطراتم دفن كردم. و قسم خوردم كه ديگر اشكي براي گذشته ام نريزم و به جنگ سرنوشت بروم و اين بود كه از خاطرات پاك و معصوم كودكيم خداحافظي كردم و به استقبال آينده رفتم. آري من با كوله باري از اميد و آرزو قدم به راه پر پيچ و خم عشق گذاشتم . چون در آغاز خلقت به ما گفتند به تو اشرف مخلوقاتي ، صاحب دل ، فرمانرواي عقل. اما اي كاش قبل از اين سفر فهميده بودم كه زندگي همچون زندان سرد كينه ها ست. بازم ميگم اي كه نشستي اون بالا گوش كن ديري است اسير شب و آشوب  شمايم سرگشته و درمانده و مصلوب شمايم. ديروز دو دستم به تماشاي افق بود و امروز اين چنين لگد كوب شمايم. با هلهله ها پا بكوبيد و بچرخيد امروز كه بازيچه مصلوب شمايم !! ... آري مي خوام برات بگم خدا . مي خوام براش بگي. راز غم اين اسير زاده غم را . حال در آغاز اي سفر بگذاريد برايتان بگويم من و شما درمياني مردماني زندگي مي كنيم كه عشق را گناه و عاشق را گناهكاري غير قابل بخشايش مي پندارند. اين بود كه از خاطرات دوران  كودكيم خداحافظي كردم و به آينده پيوستم تا شايد در كوچه بس كوچه هاي اين اسرتگاه خاكي پيدا كنم آن غريب ره گم كرده را.

آري براستي من آمده بودم تا پيدا كنم او را – آن مهربان يار را- هنوز به خاطر دارم آن نگاه را . آري همان نگاه كه من را به سر حد جنون برد. و چه آرام و زيبا در گوش من نجوا كرد معني عشق و دلدادگي را . آري او آنروز از روزهايي گفت كه پاياني نداشت. آري از دنيايي گفت كه اسارت نداشت و باز اين بار هم دل چه ساده و راحت براي بار دوم قبول كرد قانون اسارت را . و سپس او آرام در زير گوش من گفت كه هرگز تنهايت نخواهم گذاشت و آنگاه چشم موزي زندگي چه نازيبا به ميثاق عهد ما خنديد و گفت روزهايي را نشانتان خواهم داد كه هر لحظه از انتظار هزاران هزار بار آرزوي مرگ كنيد . اون غريبه چه ساده به اين حرف خنديد . اما انگار اون نگاه موذي درست مي گفت آخه اون غريبه خيلي بي صداتر از اومدنش اين دل سر گشته رو تنها گذاشت و رفت . تازه اون موقع بود كه معني انتظار رو فهميدم . انتظار خود مرگ . انتظار يعني هر لحظه هزاران بار مردن و دوباره زنده شدن براي مرگي دوباره. آري مردن و زنده شدنبراي رسيدن به لحظه ديدار . براي ديدن آن مهربان يار. همون يار مهربون كه فقط صورتك مهرباني و عشق را بر چهره دارد و ذره اي از اون محبت را در دل سنگيش ندارد. همه چي چه حال و هواي ديگري داشت از يك طرف انگار زمان تجربه درس و قانون جديد بود و از طرف ديگر دلم گواهي مي داد كه لحظه هاي انتظار دارن تموم مي شن. آره من اشتباه نكرده بودم اون همون راهزن بهترين لحظه هاي زندگيم بود. .قتي كه ديدمش زجرهاي لحظات نازيباي انتظار را به قافله فراموشي سپردم و خواستم در بين تمام التماس ها و گريه هايم به او بگ.يم مرو من بي تو مي ميرم. و او در ميان هق هق گريه هايم خنديد و گفت : بياموز اين درس آخر را اي نازنين ساده دل . زندگي در اين محنتگاه و اسارتگاه با قانون جدايي پايان مي پذيرد و به گذشته مي پيوندد . آري اي ساده دل بياموز كه اين دنيا پر از درپاي مردماني نسيت كه همچنان كه تو را مي پرستند در ذهن حلقه دار تو را مي بافند و من ندانستم كه در آن لحظه خواب بودم يا بيدار از خدا خواستم كه چيزهايي كه مي بينم و مي شنوم كابوسي باشد كه با باز كردن چشمانم پايان گيرد. اما نه انگار اين درس حقيقت داشت . پس من در آن لحظه آموختم رسم اين اسارتگاه را كه همان قدر كه زندگي دروغه عشق هم دروغه . سرابه . جنونه . فريبه. در آن لحظه چه سخت شكستم به قيمت مرگ غرورم اما نه اين بار گريه نكردم ناله نكردم بلكه زبان بر بستم . در اوج شكستن از خدا خواستم بشكن مرا جاويد دار او را . آري همان غريبه اي كه دل از من ربود . در كوچه سرد و ظلمتكده شب مرا رها كرد و رفت . از تو مي خواهم او را جاويددار و سعادتمند گردان . آري من آنروز در بين مردماني خود را ديدم از جنس خود . اما اي كاش آنروز هرگز چشم باز نكرده بودو . اي كاش هيچ گاه خورشيد بر صفحه دلم غروب نمي كرد . اي كاش هيچ يك از اين درس هاي محنتگاه غم را نياموخته بودم . اي كاش هرگز آن غريبه را نديده بودم و اين بار از تو مي خواهم به من اين شكسته دل گوش كني . من آموختم اين درس آخر را به بهاي سنگين . آري من در آموختن آخرين درس ،‌پس دادن آخرين امتحان شكستم اما بي صدا . بي صداتر از آمدن آن غريبه در مسير زندگي ام و هرگز فراموش نخواهم كرد اين مقصد تلخ جدايي را آن كابوس مرگ را . اي مهربانترين يار، من روزي به قافله فراموشي خواهم پيوست و در گذر زمان از ياد خواهم رفت . انگار نه انگار كه يك روز هم آري حتي يك روز اسير اين اسارتگاه بودم . اما بدان هرگز فراموش نخواهم كرد روز خاكستر شدن آتش عطش عشق آتشينت اي مهربانترين نا مهربانم . فراموش نخوام كرد آن زمزمه هاي عاشقانه ات ،‌آن نگاه مهربانت را . ولي اين را بدان كه اگر از اين لحظه جدايي به بعد من لحظه اي نفس كشيدم به ياد آنروزها بود ،‌به ياد آن لحظه هاي زيبا كه بودي و من بودم و عشق و جنون . آره اي مهربانترين  نا مهربانم پرندگان خيالم دوباره حيرانند اسير دست حوادث ، اسير توفانند. .براي خواندن آواز آسمان دگر آسمان را نيز مناسب نمي دانند . نمي دانم چرا پرندگان خيالم از كلاغ پر شده اند. آره كلاغ هاي مهاجم ناخوانده مهمان دلم شده اند . چه روزگار عجيبيه غريبه به من بگو آيا هميشه اينگونه بوده ؟ شب زده ها پشت روز پنهان بوده اند ؟ هميشه رسم اسارتگاه همين بوده ؟‌من اير دل ، اسير قانون اين اسارتگاه ، من قرباني تو ، قرباني همه قربانيان طرح عظيم خلقت . اما باكي نيست ازين بودن . ازين رفتن كه تا حالا رسم اين دنيا همين بوده اي غريبه . پس بيا به جاي اون زمزمه هاي عاشقانه با هم بخوانيم تو كوچجه پس كوچه هاي غم گرفته اين محنتگاه غم : دير سالي است كه با ثانيه ها مي گرديم ،‌همنشينان سكوت و شبحي دم سرديم ، ما به بن بست رسيده ايم  ولي باكي نيست . دير سالي است كه با كوچه و شب همديرديم ، زخم هايي كه به سر شانه هاي ما تكيه زده اند جاي چنگي است رفيقانه كه خود پرورديم گر چه پر زخم و پر دردترينم اما باز با بال و پر حادثه پر مي گيرم !‌ پس بدرود اي غريبه چون حالا كه اين روزهاي سرد به پايان نمي رسند با دستهاي مرگ هماهنگ مي شويم . اي كه نشستي اون بالا بشنو اين حرف آخر را . من به اين تقدير محتوم گردن مي نهم و فرمان ظالمانه سرنوشت را اجابت مي نمايم و به بهشتي كه در وسعت انديشه ام و در بيشه زار قلب خاموشم ساخته و پر داخته بودم پشت مي كنم و به استقبال ظلمت و حرمان مي روم و در شراره هاي عشق او ذوب مي گردم و فنا مي شوم . اما از تو خالق اين اسارتگاه مي خواهم او را نيك بخت و سعادتمند گرداني زيرا من مراد از دنيا گرفتم و نه از عافيت.

 

 

+نوشته شده در 87/04/07ساعت22توسط هما | |