|
آخرين جرعه اين جام همه مي پرسيدند: روي اين آبي آرام بلند، كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟ چيست در خلوت خاموش كبوترها؟ مات و مبهوت به آن مي نگري!؟ نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به اين آبي آرام بلند، نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام، من، مناجات درختان را، هنگام سحر، صحبت چلچله ها را با صبح، نبض پاينده هستي را در گندم زار، همه را مي شنوم، مي بينم. من به اين جمله نمي انديشم! به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي، تك و تنها به تو مي انديشم. همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم. تو بدان اين را ، تنها تو بدان! تو بيا تو بمان با من، تنها تو بمان! من فداي تو ، به جاي همه گل ها تو بخند. اينك اين من كه به پاي تو دراقتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز، تو بگير، تو ببند!
تو بخواه پاسخ چلچله هل را، تو بگو! قصه ابر هوا را، تو بخوان! تو بمان با من ، تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش، من همين يك نفس از جرعه جانم باقي ست، آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!
فریدون مشیری
|
About
Home
|