|
سلام . امیدوارم هر جا که هستین خوب و خوش باشین. این پستم یه جور زندگی نامه از خودمه.
اسارتگاه شوم در جواني ره گشتم كه جويم زندگاني را ،نجستم زندگاني را فنا كردم جواني را. اي كه نشستي اون بالا گوش كن. اي خدا مي گم چه عذابيه به دنيا اومدن . اون روزا تقريبا ثانيه هاي آخر تولد طبيعت و شروع اولين نواهاي مرگ طبيعت بود كه من اون زاده غم قدم به اين دنيا گذاشتم و اولين حرفي كه زدم با نواي گريه شروع شد. آري اولين آهنگي كه آن طفل پاك زد آهنگ غم بود. اما دريغا كه سهم تو اولين طرح غم ، درد و بي اعتنايي بود. چون آهنگ من در بين شلوغي خنده ها و شادي ها گم شده بود. آري من تو آخرين روزاي دلگير زمستان از غم مادري مهربان متولد شدم و خود را در بين كساني ديدم كه شبيه من ، با حرف هاي نگفته و رازهاي مدفون كرده بر صفحه دل هاشانو چشماني كه مي رفتند تا به دل ابري آسمان بپيوندند و ببارند و در اوج هق هق گريه هاشان تبريك گويند اين تولد شوم را و در آن ميان زني مهربان همچنان كه مرا در آغوش داشت ، گفت :بر تو مبارك باشد اين اسارت اي طفل كوچك و تشكر تو بر آن خالق يكتا همان اشك نخستينت بود. آري من اشتباه نمي كردم. او تبريك مي گفت اسارت طفلي ديگر به اين اسارتگاه شوم را سپس با صدايي زيبا و مهربان آرام در گوش من گفت : تو اولين قرباني اين اسارتگاه نيستي بلكه تو تنها يكي هستي از هزاران مانند همان يك قطره در بين امواج دريا ، پس آرام گير اي طقل زيبا كه بايد آغاز كني راهي پس پر فراز و نشيب . آري بخواب اي طفل زيبا و آن روز چه نازيبا گذشت و من باور مي كردم كه من هستم و بايد باشم و بايد ببينم تمام آن كابوس هاي وحشتناك را. آري من محكوم به موندن بودم و راه گريز هم نداشتم. پس به ناچار باور كردم كابوس بودن را.بعد از آن روز خواستم دنيا را زيبا ببينم كه نبود و خواستم دل به موندن خورشيد بدم اما بازم نشد آخه هر روز غروب من را تنها مي گذاشت و مي رفت و باز دل من مي گرفت و من براي اينكه نبينم كه خورشيد رفته و من رو تنها گذاشته چشمامو مي بستم و تا صبح با اين ترس كه اگر صبح بيدار بشم و ببينم كه اون پيش من برنگشته شب رو سحر مي كردم و همين كه چشمامو باز مي كردم و اون قشنگ مو طلايي رو تو آسمون مي ديدم تمام غم هامو فراموش مي كردم و مي رفتم تا بهش سلام بدم و ازش بخوام كه ديگه هيچ جا و هيچ وقت من رو تنها نزاره و اون به من مي گفت : اگه من هر روز غروب از پيش تو مي روم و غروب مي كنم در مقابل در همان زمان در سرزمين ديگري طلوع مي كنم شايد خنده هاي معصومانه كودكان آن سرزمين شوم . بعد از آن روز ديگر هيچ وقت از رفتن موطلايي ناراحت نشدم و با آغوش باز هر روز به استقبال غروب مي رفتم و شبها دست در آغوش يك آرزوي زيبا به خواب مي رفتم و من ديگر حواسم به كوچ روزها و گذر زمان نبود و وقتي به خودم آمدم سالها از آن روز تولد گذشته بود و زيباترين و معصومانه ترين روياهاي كودكانه ام در گذر زمان محو شده بود. انگار باز زمان تجربه اي جديد از درس هاي زندگي در اسارتگاه رسيده بودو زيرا دگر نه نشاني از آن نوازش هاي كودكانه و آن نگاه هاي مهربان بود. و نه آغوش گرمي به نوميد اميد و آسايش باشد. اين بود كه براي دومين بار اشك هايم را ببدرقه خاطرات شيرين كودكيم كردم. و به دور از آن نگاه هاي مهربان آن ها را در گورستان سرد خاطراتم دفن كردم. و قسم خوردم كه ديگر اشكي براي گذشته ام نريزم و به جنگ سرنوشت بروم و اين بود كه از خاطرات پاك و معصوم كودكيم خداحافظي كردم و به استقبال آينده رفتم. آري من با كوله باري از اميد و آرزو قدم به راه پر پيچ و خم عشق گذاشتم . چون در آغاز خلقت به ما گفتند به تو اشرف مخلوقاتي ، صاحب دل ، فرمانرواي عقل. اما اي كاش قبل از اين سفر فهميده بودم كه زندگي همچون زندان سرد كينه ها ست. بازم ميگم اي كه نشستي اون بالا گوش كن ديري است اسير شب و آشوب شمايم سرگشته و درمانده و مصلوب شمايم. ديروز دو دستم به تماشاي افق بود و امروز اين چنين لگد كوب شمايم. با هلهله ها پا بكوبيد و بچرخيد امروز كه بازيچه مصلوب شمايم !! ... آري مي خوام برات بگم خدا . مي خوام براش بگي. راز غم اين اسير زاده غم را . حال در آغاز اي سفر بگذاريد برايتان بگويم من و شما درمياني مردماني زندگي مي كنيم كه عشق را گناه و عاشق را گناهكاري غير قابل بخشايش مي پندارند. اين بود كه از خاطرات دوران كودكيم خداحافظي كردم و به آينده پيوستم تا شايد در كوچه بس كوچه هاي اين اسرتگاه خاكي پيدا كنم آن غريب ره گم كرده را. آري براستي من آمده بودم تا پيدا كنم او را – آن مهربان يار را- هنوز به خاطر دارم آن نگاه را . آري همان نگاه كه من را به سر حد جنون برد. و چه آرام و زيبا در گوش من نجوا كرد معني عشق و دلدادگي را . آري او آنروز از روزهايي گفت كه پاياني نداشت. آري از دنيايي گفت كه اسارت نداشت و باز اين بار هم دل چه ساده و راحت براي بار دوم قبول كرد قانون اسارت را . و سپس او آرام در زير گوش من گفت كه هرگز تنهايت نخواهم گذاشت و آنگاه چشم موزي زندگي چه نازيبا به ميثاق عهد ما خنديد و گفت روزهايي را نشانتان خواهم داد كه هر لحظه از انتظار هزاران هزار بار آرزوي مرگ كنيد . اون غريبه چه ساده به اين حرف خنديد . اما انگار اون نگاه موذي درست مي گفت آخه اون غريبه خيلي بي صداتر از اومدنش اين دل سر گشته رو تنها گذاشت و رفت . تازه اون موقع بود كه معني انتظار رو فهميدم . انتظار خود مرگ . انتظار يعني هر لحظه هزاران بار مردن و دوباره زنده شدن براي مرگي دوباره. آري مردن و زنده شدنبراي رسيدن به لحظه ديدار . براي ديدن آن مهربان يار. همون يار مهربون كه فقط صورتك مهرباني و عشق را بر چهره دارد و ذره اي از اون محبت را در دل سنگيش ندارد. همه چي چه حال و هواي ديگري داشت از يك طرف انگار زمان تجربه درس و قانون جديد بود و از طرف ديگر دلم گواهي مي داد كه لحظه هاي انتظار دارن تموم مي شن. آره من اشتباه نكرده بودم اون همون راهزن بهترين لحظه هاي زندگيم بود. .قتي كه ديدمش زجرهاي لحظات نازيباي انتظار را به قافله فراموشي سپردم و خواستم در بين تمام التماس ها و گريه هايم به او بگ.يم مرو من بي تو مي ميرم. و او در ميان هق هق گريه هايم خنديد و گفت : بياموز اين درس آخر را اي نازنين ساده دل . زندگي در اين محنتگاه و اسارتگاه با قانون جدايي پايان مي پذيرد و به گذشته مي پيوندد . آري اي ساده دل بياموز كه اين دنيا پر از درپاي مردماني نسيت كه همچنان كه تو را مي پرستند در ذهن حلقه دار تو را مي بافند و من ندانستم كه در آن لحظه خواب بودم يا بيدار از خدا خواستم كه چيزهايي كه مي بينم و مي شنوم كابوسي باشد كه با باز كردن چشمانم پايان گيرد. اما نه انگار اين درس حقيقت داشت . پس من در آن لحظه آموختم رسم اين اسارتگاه را كه همان قدر كه زندگي دروغه عشق هم دروغه . سرابه . جنونه . فريبه. در آن لحظه چه سخت شكستم به قيمت مرگ غرورم اما نه اين بار گريه نكردم ناله نكردم بلكه زبان بر بستم . در اوج شكستن از خدا خواستم بشكن مرا جاويد دار او را . آري همان غريبه اي كه دل از من ربود . در كوچه سرد و ظلمتكده شب مرا رها كرد و رفت . از تو مي خواهم او را جاويددار و سعادتمند گردان . آري من آنروز در بين مردماني خود را ديدم از جنس خود . اما اي كاش آنروز هرگز چشم باز نكرده بودو . اي كاش هيچ گاه خورشيد بر صفحه دلم غروب نمي كرد . اي كاش هيچ يك از اين درس هاي محنتگاه غم را نياموخته بودم . اي كاش هرگز آن غريبه را نديده بودم و اين بار از تو مي خواهم به من اين شكسته دل گوش كني . من آموختم اين درس آخر را به بهاي سنگين . آري من در آموختن آخرين درس ،پس دادن آخرين امتحان شكستم اما بي صدا . بي صداتر از آمدن آن غريبه در مسير زندگي ام و هرگز فراموش نخواهم كرد اين مقصد تلخ جدايي را آن كابوس مرگ را . اي مهربانترين يار، من روزي به قافله فراموشي خواهم پيوست و در گذر زمان از ياد خواهم رفت . انگار نه انگار كه يك روز هم آري حتي يك روز اسير اين اسارتگاه بودم . اما بدان هرگز فراموش نخواهم كرد روز خاكستر شدن آتش عطش عشق آتشينت اي مهربانترين نا مهربانم . فراموش نخوام كرد آن زمزمه هاي عاشقانه ات ،آن نگاه مهربانت را . ولي اين را بدان كه اگر از اين لحظه جدايي به بعد من لحظه اي نفس كشيدم به ياد آنروزها بود ،به ياد آن لحظه هاي زيبا كه بودي و من بودم و عشق و جنون . آره اي مهربانترين نا مهربانم پرندگان خيالم دوباره حيرانند اسير دست حوادث ، اسير توفانند. .براي خواندن آواز آسمان دگر آسمان را نيز مناسب نمي دانند . نمي دانم چرا پرندگان خيالم از كلاغ پر شده اند. آره كلاغ هاي مهاجم ناخوانده مهمان دلم شده اند . چه روزگار عجيبيه غريبه به من بگو آيا هميشه اينگونه بوده ؟ شب زده ها پشت روز پنهان بوده اند ؟ هميشه رسم اسارتگاه همين بوده ؟من اير دل ، اسير قانون اين اسارتگاه ، من قرباني تو ، قرباني همه قربانيان طرح عظيم خلقت . اما باكي نيست ازين بودن . ازين رفتن كه تا حالا رسم اين دنيا همين بوده اي غريبه . پس بيا به جاي اون زمزمه هاي عاشقانه با هم بخوانيم تو كوچجه پس كوچه هاي غم گرفته اين محنتگاه غم : دير سالي است كه با ثانيه ها مي گرديم ،همنشينان سكوت و شبحي دم سرديم ، ما به بن بست رسيده ايم ولي باكي نيست . دير سالي است كه با كوچه و شب همديرديم ، زخم هايي كه به سر شانه هاي ما تكيه زده اند جاي چنگي است رفيقانه كه خود پرورديم گر چه پر زخم و پر دردترينم اما باز با بال و پر حادثه پر مي گيرم ! پس بدرود اي غريبه چون حالا كه اين روزهاي سرد به پايان نمي رسند با دستهاي مرگ هماهنگ مي شويم . اي كه نشستي اون بالا بشنو اين حرف آخر را . من به اين تقدير محتوم گردن مي نهم و فرمان ظالمانه سرنوشت را اجابت مي نمايم و به بهشتي كه در وسعت انديشه ام و در بيشه زار قلب خاموشم ساخته و پر داخته بودم پشت مي كنم و به استقبال ظلمت و حرمان مي روم و در شراره هاي عشق او ذوب مي گردم و فنا مي شوم . اما از تو خالق اين اسارتگاه مي خواهم او را نيك بخت و سعادتمند گرداني زيرا من مراد از دنيا گرفتم و نه از عافيت.
من مي توانم! اگر فكر مي كنيد كه خسته و مانده ايد ، خسته و مانده هستيد. اگر فكر مي كنيد جرات مواجه شدن و مبارزه كردن نداريد ، جراتش را نداريد. اگر دوست داريد پيروز شويد ، ولي فكر مي كنيد كه نمي تواند ، به طور حتم پيروز نخواهيد شد. اگر فكر مي كنيد شكست خورده ايد از همين الان شكست خورده ايد. نقطه شروع موفقيت، آرزوهايي است كه شخص در سر دارد: و همه اين ها به طرز فكر او بستگي دارد. اگر فكر مي كنيد در مقام بالايي هستيد ، در مقام بالايي قرار داريد. براي پيشرفت كردن و به درجات بالا رسيدن بايد فكرهاي بزرگي در سر داشته باشيد. در ميدان نبرد زندگي ، دير يا زود ، هميشه كساني پيروز مي شوند كه فكر مي كنند مي توانند نه آن هايي كه قوي ترند يا سريع تر عمل مي كنند. منبع: موفقیت
آخرين جرعه اين جام همه مي پرسيدند: روي اين آبي آرام بلند، كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟ چيست در خلوت خاموش كبوترها؟ مات و مبهوت به آن مي نگري!؟ نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به اين آبي آرام بلند، نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام، من، مناجات درختان را، هنگام سحر، صحبت چلچله ها را با صبح، نبض پاينده هستي را در گندم زار، همه را مي شنوم، مي بينم. من به اين جمله نمي انديشم! به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي، تك و تنها به تو مي انديشم. همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم. تو بدان اين را ، تنها تو بدان! تو بيا تو بمان با من، تنها تو بمان! من فداي تو ، به جاي همه گل ها تو بخند. اينك اين من كه به پاي تو دراقتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز، تو بگير، تو ببند! تو بخواه پاسخ چلچله هل را، تو بگو! قصه ابر هوا را، تو بخوان! تو بمان با من ، تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش، من همين يك نفس از جرعه جانم باقي ست، آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش! فریدون مشیری
منبع : موفقيت
وقتي... وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم. وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتي او تمام كرد من شروع كردم. وقتي او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي كردن است، مثل تنها مردن ! آتش و دريا من با عشق آشنا شدم و چه كسي اين چنين آشنا شده است؟... هنگامي دستم را دراز كردم كه دستي نبود. هنگامي لب به زمزمه گشودم، كه مخاطبي نداشتم. و هنگامي تشنه آتش شدم، كه در برابرم دريا بود و دريا و دريا...! فاصله آه ! كه چقدر فاصله ما دور است. فكر مي كنم كه هيچ وقت نرسي و من در كنار اين دنيا تنها بمانم و تو هميشه منظره من باشي و در پيش چشم هاي من، در سينه چشم انداز من، قبلهي نگاه من و هيچ وقت نه در كنار چشم هاي من، هيچ وقت! در اين زاويه همواره تنها خواهم بود بي تو تو را خواهم ديد و آن گاه چه بگويم به يك نابينا، يك بيگانه، يك دور دست كه چهها مي بينم؟ مهرباني مهرباني جاده اي ايست كه هر چه پيش تر روند، خطرناك تر مي گردد. نمي توان بازگشت.... اما لحظه اي بايد درنگ كرد و شايد چند گامي بر بيراهه رفت. مدتي است بر جاده هموار مي رانيم.. حرف هاي نزديك دارند فرا مي رسند، خطرناك است!
پنج سكانس سكانس اول ( دلم هواي طرح نوشتن كرده ! ) دارد باران مي بارد و شعر سرازير مي شود از آسمان . خدا هم شاعري را دوست دارد! سكانس دوم ( سلام ! ) از اين اتفاق زيبا و فوقالعاده، كه در سكانس دوم به تو سلام كردم ، تعجب كردي ؟ راستش را بخواهي باراني كه طعم پاييز دارد، ديگر برايم حواس نمي گذارد. باران يعني ... ! فكر مي كني باران يعني چه ؟ خوب فكر كن ! سكانس آخر برايت مي گويم . سكانس سوم ( لطفا كمي به رفتارهاي اخير من توجه كن ! لطفا ! ) يك موضوعي براي من خيلي جالب است . اين كه وقتي من بهانه مي گيرم ، غرغر مي كنم ، عصباني مي شوم ، بداخلاقي مي كنم – البته اعتراف مي كنم كه بيشتر مواقع اين جوري هستم ! مي بيني چه قدر صداقت دارم ؟! لطفا صداقت من فراموشت نشود – تو سريع واكنش نشان مي دهي و بعد از چندين و چند ماه باز هم رفتارهايم را به من گوش زد مي كني . اما نمي دانم چرا رفتارهاي اين روزهايم را به رويم نمي آوري. راستي ! اصلا متوجه برخوردهاي جديدم شده اي ؟ ببين چقدر آرام و صبور شده ام ؟ چه قدر در سكوت سفر مي كنم ؟ لطفا در اين روزهاي برگ ريز باراني ، به من كمي توجه كن ( براي كمي توجه كردن كه وقت داري ؟!) . سكانس چهارم ( اين سكانس ، تجزيه و تحليل نام دارد ) يك پيشنهاد خوب برايت دارم . قبل از اينكه بگويم از نظر من باران يعني چه !، به پيشنهادم توجه كن لطفا . چند دقيقه وقت بگذار ( باور كن ارزش وقت گذاشتن دارد ) و گذشته و اكنون مرا با هم مقايسه كن ... فكر مي كني دليل صبوري هاي غير قابل باور اين روزهاي من چيست ؟! از جوابي كه پيدا مي كني، متشكرم ! سكانس پنجم ( وقتي با تو حرف مي زنم ، بي اراده شاعر مي شوم !) دارد باران مي بارد و ... باران يعني .. من دوستت دارم !!! منبع : موفقیت
وقتي... وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم. وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتي او تمام كرد من شروع كردم. وقتي او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي كردن است، مثل تنها مردن دکتر شریعتی!
يادمان باشد
زندگی کن و لبخند بزن بخاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند و از نفست گرمی می گیرند و با امید تو زنده اند دوستت دارم و
خود نمي دانم چه مي جويم در او عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود بگذرد از جاه و مال و آبرو او شراب بوسه مي خواهد ز من من چه گويم قلب پر اميد را او به فكر لذت و غافل كه من طالبم آن لذت جاويد را من صفاي عشق مي خواهم از او تا فدا سازم وجود خويش را او تني مي خواهد از من، آتشين تا بسوزاند در او تشويش را او به من مي گويد اي آغوش گرم مست نازم كن كه من ديوانهام من به او مي گويم اي ناآشنا بگذر از من ، من تو را بيگانهام آه از اين دل، آه از اين جام اميد عاقبت بشكست و كس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بيگانهاي اي دريغا ، كس به آوازش نخواند
هيچ وقت هيچ چيز و هيچ كس را بي جواب نگذار!!! جواب سلام را با عليك بده جواب تشكر را با تواضع جواب كينه را با گذشت جواب بي مهري را با محبت جواب ترس را با جرات جواب دروغ رو با راستي جواب دشمني را به دوستي جواب زشتي را به زيبايي جواب توهم را به روشني جواب خشم را با صبوري جواب سرد را به گرمي جواب نامردي را با مردانگي جواب همدلي را با راز داري جواب پشتكار را با تشويق جواب اعتماد را بي ريا جواب بي تفاوتي را با التفات جواب يك رنگي را با اطمينان جواب مسئوليت را با وجدان جواب حسادت را با اغماض جواب خواهش را بي غرور جواب دو رنگي را با خلوص جواب بي ادب را با سكوت جواب نگاه مهربان را با لبخند جواب لبخند را با خنده جواب دل مرده را با اميد جواب منتظر را با نوميد جواب گناه را با بخشش و جواب عشق چيست جز عشق؟ هميشه جواب هاي ، هوي نيست. جواب خوبي را با خوبي بده، جواب بدي را هم با خوبي بده. هيچ وقت جواب سر بالا نده. هيچ وقت هيچ چيز و هيچ كس را بي جواب نگذار. مطمئن باش هر جوابي كه بدي يه روزي ، يه جوري ؛ يه جايي به تو باز مي گرده. منبع: موفقيت
حلقه دخترك خنده كنان گفت كه چيست راز اين حلقه زر راز اين حلقه كه انگشت مرا اين چنين تنگ گرفته ست به بر راز اين حلقه كه در چهره او اين همه تابش و رخشندگي است مرد حيران شد و گفت: « حلقه خوشبختي ست، حلقه زتدگي است!» همه گفتند : « مبارك باشد! » دخترك گفت : « دريغا كه مر باز در معني آن شك باشد. » سالها رفت و شبي زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر ديد در نقش فروزنده او روزهايي كه به اميد وفاي شوهر به هدر رفته ، هدر زن پريشان شد و ناليد كه واي واي، اين حلقه كه در چهره او بازهم تابش و رخشندگي است حلقه بردگي و بندگي است! فروغ
بوسه شب دو دلداده در آن كوچه تنگ مانده در ظلمت دهليز خموش اختران دوخته بر منظره چشم ماه بر بام سراپا شده گوش! در ميان بود به هنگام وداع گفتگويي به سكوت و به نگاه ديده عاشق و لعل لب يار دل معشوقه و غوغاي گناه عقل رو كرد به تاريكي ها عشق همچو گل مهتاب شكفت، عاشق تشنه لب بوسه طلب هم چنان شرح تمنا مي گفت سينه بر سينه معشوق فشرد بوسه اي زان لب شيرين بربود دختر از شرم سر انداخت به زير ناز مي كرد، ولي راضي بود! اولين بوسه جان پرور عشق لذت انگيز تر از شهد و شراب لاجرم تشنه صحراي فراق به يكي بوسه نگردد سيراب نوبت بوسه دوم كه رسيد، دخترك دست تمنا برداشت عاشق تشنه لب كه اين ناز بديد بوسه را بر لب معشوق گذاشت!
تو هنوز اميد داري اگر مي توني به غروب آفتاب نگاه كني و لبخند بزني، پس هنوز اميد داري. اگر مي توني زيبايي رو در رنگ هاي يك گل كوچك پيدا كني، پس هنوز اميد داري. اگر مي توني خوشي و شادماني رو در حركت يك پروانه پيدا كني، پس هنوز اميد داري. اگر مي توني خوبي رو در انسان ها مشاهده كني ، پس هنوز اميد داري. اگر قطره هاي بارون كه بر سقف خونه ميچكن، لالايي آرامش بخشي رو براي تو بگن، پس هنوز اميد داري. اگر منظره رنگين كمان، هنوز هم باعث مي شه كه تو بايستس و با شگفتي به آن خيره شوي، پس هنوز اميد داري. اگر آدم هاي جديد رو با نشاني از شور و شوق و خوش بيني ملاقات كني، پس هنوز اميد داري. اگر هنوز هم به كساني كه با تو در ارتباطند، دست دوستي و ياري مي دهي، پس هنوز اميد داري. اگر هنوز هم با دريافت يك كارت يا نامه غير منتظره احساس خوشايندي داري، پس هنوز اميد داري. اگر در جست و جوي زمان يا مكاني براي آرامش و تفكر هستي، پس هنوز اميد داري. اگر مي توني به گذشته نگاه كني و لبخند بزني ، پس هنوز اميد داري. اگر هنگامي كه با حادثه اي ناگوار مواجه شدي يا هنگاني كه گفته مي شود همه چيز بي فايده است، هنوز هم مي تواني بالا را نگاه كني ، پس هنوز اميد داري. اميد پديده اي شگفت انگيز است. گاهي تسليم مي شود گاهي تحريف مي شود و گاهي اوقات پنهان مي شود، اما به ندرت شكست مي خورد. هنگامي كه هيچچ چيز ديگري نمي تواند ما را ياري دهد، اميد ما را زنده نگه مي دارد. هنگامي كه چشمان ما نمي تواند مسير را مشاهده كند ، اميد قدم هاي ما را در مسير صحيح قرار مي دهد. هنگامي كه روح ما در مسير زندگي سرگردان است اميد ما را به حركت وا مي دارد . اميد، يگك پدهده شگفت انگيز است كه در راه بازگشت به ما نيروي دوباره مي بخشد. اميد مي تواند نور و روشنايي را به تاريك ترين مكان ها وارد كند. پس هرگز اميد را از دست ندهيد.
چند فكر خوب سلامت باشین
كابوس خدايا وحشت تنهايي ام كشت كسي با قصه من آشنا نيست در اين عالم ندارم همزباني به صد اندوه مي نالم – روا نيست شبم طي شد كسي بر در نكوبيد به بالينم چراغي كس نيفروخت نيامد ماهتابم بر لب بام دلم از اين همه بيگانگي سوخت به روي من نمي خندد اميدم شراب زندگي در ساغرم نيست بيا اي مرگ جانم بر لب آمد بيا در كلبه ام شوري برانگيز بيا شمعي به بالينم بياويز به شعري به تابوتم بياويز! دلم در سينه كوبد سر به ديوار كه:« اين مرگ است و بر در مي زند مشت» - بيا اي همزبان جاوداني كه امشب وحشت تنهايي ام كشت! مشيري
منبع: موفقيت
پيش از آنكه...
چشمان تو
اشتقاق
فردا به بازي گرفتيم ما را ....
نام تو چیست؟ جنگل شدند امروز هم از كيمياي نام تو ***
بيشتر از آنچه تصور كني خيانت ها ديده ام تيره تر از غروب اما دلم مي گويد: آشیانت بالاتر از عقاب
من تمام هستي ام
آني بود درها واشده بود. |
About
Home
|